از اولين هفتههاى بعد از انتخابات و بالا گرفتن خشونت، زياد ديدهام كه سياسيون به مسئولان و تصميمگيرندهگان دربارهى عواقب اين خشونتها هشدار دادهاند و گاهى هم حرف مهندس بازرگان را در دادگاه شاهى شاهدِ مثالى براى حرفشان آوردهاند، كه يعنى اگر اين خشونتها ادامه پيدا كند، حركتهاى مسالمتآميز و آشكار ناگزير تبديل خواهند شد به حركتهاى خشن و مخفى، چنان كه در زمان شاه شده بود.
خب باوجودى كه شرايطِ جهانى و اجتماعى ايران بسيار با دورههاى گذشته فرق كرده و حركتهاى خشن چندان بسترِ مناسبى براى رشد ندارند، باز هم به نظر مىرسد اين هشدارى بهجا و درست است و بستن فضا ممكن است عدهيى را به چنين راههايى بكشاند، گرچه به شكلهايى متفاوت، اما در هر حال غيرمسالمتآميز و مخفى يا نيمهمخفى.
مسئلهى من در اينجا اما وجه و نكتهى مغفول مانده در اين هشدار است، كه انگار خطاب اين هشدار فقط بايد يك طرف باشد. به گمان من اينطور نيست. براى توضيح مسئله شايد بهتر باشد از نگاهِ خودم جمعبندى سادهيى از حركتهاى گروههاى مخفى و خشن در ايران بكنم.
به گمان من اگر موافق باشيم كه حركتهاى خشن و براندازانه و مخفى كه بارزترين شكلشان گروههاى چريكى پيش از انقلاب بودند و اتفاقاً در ميان خيلى از روشنفكران و سياسيون هم طرفدار داشتند، درنهايت به همين جايى رسيدهاند كه حالا شاهديم (يعنى دورى از مردم و انفعال و يا حتا بدتر و به شكل مخالفت با حركتهاى مردمى)، و اگر آن را با جنبش سبز، بهخصوص مقايسه كنيم، توجهمان به اشكالات بنيادى چنين حركتهايى جلب خواهد شد كه فارغ است از حتا زمان و مكان و تصميمگيرىهاى غلط در مقاطع مختلف. دستكم گمان من اين است كه وضعيت امروز اين گروهها نه نتيجهى عملكردهاى غلطِ مقطعى و شرايط نامساعد اجتماعى و تاريخى، بلكه در بنياد حركتهاشان است. يعنى در همان خشن بودن، مخفى بودن، تدريجى نديدن تحولات و نالازم ديدن همراهى مردم، و شايد مهمتر از همه اولويتِ دادن مبارزه بر زندهگى.
گمانم روشن است كه مخفىكارى از دلِ انتخاب راه خشونتآميز بيرون مىآيد و ناگزير به ارتباط كمتر به مردم هم مىانجامد. پس اينها مترادف هماند انگار، و اولين قدم براى خشونت به همين جايى مىرسد كه ديگر گروههاى چريكى رسيدند، كه فقط بخشى از آن ترور همراهانشان و گاهى مردم بىگناهِ كوچه و خيابان و يا حتا پليسها و پاسبانهاى معمولى بود. مخفى ماندن اسرار و يا حفظ يكدستى عقيدتى و حتا فرهنگى اعضاى يك گروه و نيز اولويت جان يك چريك بر مردم عادى، طبعاً كار را به آنجا مىكشاند كه به ضرورت تشخيصى گروه يا اعضايش، مردم عادى يا همگروهها كشته شوند. شاهد آوردن كشورهايى مثلِ كوبا و ويتنام و مانند آنها هم ديگر بعد از اين چند دههيى كه از عمر آن حكومتها مىگذرد و با وضعِ سياسى و فرهنگى و اقتصادىيى كه مردمشان گرفتارش هستند، به نظرم بهقدر كافى بىمعنا و شوخىوار هست. يعنى حتا در آنجاها هم كه بهظاهر اين حركتهاى خشونتآميز پيروز شدهاند، بعد از اين چند دهه مىشود مسير فرسايشى رو به نابودىشان را ديد. مگر اينكه داشتن حداقلهاى معيشتى زندهگى و زندهماندن، عاقبت خوبى براى انقلابى دانسته شود كه پنج دههى پيش اتفاق افتاد.
برگردم به اصلِ حرفام. هشدار دربارهى عاقبت حركتهاى خشونتآميز نبايد فقط خطاب به مسئولان حكومتى باشد. چون هيچ معلوم نيست كه آدمها يا گروههايى كه نفعشان در تشديد خشونت است از اين هشدار درس بگيرند، بلكه برعكس مىتواند منجر به اين شود كه در كار خودشان پافشارى كنند. به اين دليل ساده كه حركتها و گروههاى خشن براى آنها به مراتب مخالفان بهترى هستند و آسانتر قابل كنترل و دستكم دور كردن از مردم. اگر نتيجهى طبيعى حركتهاى خشن دور شدنشان از مردم است، كه هست (چه در كوتاه مدت و چه در درازمدت)، پس چه بهتر كه اينها مخالفانشان را به حركتهاى خشن تشويق و ترغيب كنند.
به گمان من هشدار اصلى بايد به مخالفان باشد تا در دام اين خشونتها نيفتند و به عكسالعمل وادار نشوند، كه اين كار خودبهخود به معناى مخفىكارى و دورى از مردم هم خواهد بود. درواقع بايد بر اين نكته تأكيد كرد كه دستآورد اصلى جنبش تا همينجا و بعد از اين، نفى خشونت است و نشاندادن كراهت آن در نظر مردم. و فرقى نمىكند از طرف چه كسى و با چه بهانهيى انجام شود. نفى خشونت به گمان من نه فقط هدف نهايى اين جنبش، كه ابزار آن هم بايد باشد، و بر همين اساس تبديل آن به يك باورِ عمومى مىتواند از هر دستآورد سياسىِ مقطعى مهمتر باشد.
اهميت رفتار سياسى آشكار را هم به گمانم نبايد دستكم گرفت. همانطور كه گفتم، هر جريان مخفى خودبهخود ناگزير به دورى از مردم خواهد بود و كمترين پىآمدِ بد آن، بىاعتمادى مردم به آن به دليل در معرضِ قضاوت نبودن رفتارهاى سياسى چنين جريانى خواهد بود. (اين نكته طبعاً تفصيل و اما و اگرهاى زيادى را مىطلبد، چون به هرحال هيچ جريانِ سياسى تمام و كمال بحثها و تصميمگيرىهاى درونگروهىاش را در معرض افكار عمومى نمىگذارد. منظور من هم بيشتر نفس وجود آن گروه يا جريان است و دستكم ناراست نبودن با مردم. طبعاً هر چه فعاليتهاى هر گروهى بيشتر آشكار و شفاف باشد، اعتماد بيشترى هم از طرف مردم جلب خواهد كرد. بد نيست به اين نكته هم توجه كنيم كه چرا دستگاههاى جاسوسى كشورهايى مثل انگلستان سرىترين اطلاعاتشان را بعد از گذشت دورهيى مثلاً سى ساله منتشر مىكنند و در معرض افكار عمومى مىگذارند.)
پس هشدارى كه در ابتداى بحث حرفش را زدم، انگار بايد ابتدا به همهى جريانهاى مخالف باشد كه مبادا به بهانهى ساختن فضاى امن براى فعاليتهاشان به دام مخفىكارى بيفتند و از فضاى علنى فعاليت و قرار گرفتن در معرض افكار عمومى دور بمانند.
اما نكتهى آخر حرفم دربارهى خواست تغييرات ساختارى از هر جنبش يا حركت سياسى است. اين خواست در گذشته كسانى را به قربانى كردن زندهگى خود و ديگران كشاند، تا بلكه از اين طريق راه تغيير و تحولات اجتماعى را كوتاه كنند و پلى بشوند براى اين تغييرات. به گمان من اگر اولويتمان با زندهگى باشد و نه مبارزه، خودخواسته به قربانى كردن آدمها يا قربانى شدن خود فكر نخواهيم كرد. قربانى دادن راه ميانبرى براى تحولات اجتماعى نيست. اولويت با زندهگى است و نبايد خودخواسته جانى را فداى سياست كرد تا احياناً مسير تغيير كوتاهتر شود. جانِ هر انسانى مهم است و ارزشمندتر از هر چيز ديگر است. و مبارزه بخشى از زندهگى است و نه تمام آن يا جاىگزين آن، و به گمان من نه حتا اولویت آن. خواست زندهگى براى خود و ديگران و حتا صفِ مخالفان است كه يك حركت خودآگاهِ امروزى را از حركتهاى ديروزى كه انقلابى بودند و پيروزى را در مرگ دشمن و نابودى آن مىدانستند، متمايز مىكند.
به گمان من اينطور مىرسد كه راه پيشِ رو طولانى و دشوار است و هشدارهايى كه دربارهى نتايج خشونت داده مىشود، بايد به همه باشد.
وبلاگ حسین سناپور